یکی از این خاطرات را خواهر شهید حسن صابر که خود از جامعه هدف بهزیستی استان بوشهر است اینگونه نقل می کند:
رهبر عزیز بدون خبر قبلی وارد روستا شد. از آنجا که روستای ما خیلی روستای کوچکی بود ولی با این وجود ۵ شهید و یک جانباز و همینطور یک اسیر داشت، همچنین تعداد رزمندگان شرکتکننده در جبهه زیاد داشت، به این لحاظ روستای ما روستای نمونه محسوب میشد.
وی چنان با ذوق از آن لحظات یاد میکند که ما را با خود به آن روز تاریخی میبرد. با همان ذوق و اشتیاق لحظه دیدار رهبر، ادامه میدهد: کوچک بودم، دسته گلی مصنوعی هم در دست داشتم، در خیابان به دنبال رهبر در کنار اتومبیل حامل ایشان تا مسجد میدویدیم که به ایشان برسیم و رهبر را از نزدیک ببینیم. لحظاتی که ایشان را از پشت شیشه ماشین ایشان میدیدم اشک هایم که بند نمی آمد از شوق دیدارشان مانعی بود که نمیتوانستم بخوبی ایشان را ببینم. دوست داشتم به مسجد برسم و از نزدیک دهبرم را زیارت کنم .
مروارید صابر همچنین ادامه داد : موفق شدم به مسجد هم رسیدم، وارد مسجد شدم و وقتی من را معرفی کردند و گفتند خواهر شهید حسن صابر هست، آقا من را به گرمی پذیرفتند؛ دستان آقا را بوسیدم و در همان حال از سر ذوق میگفتم آقا شما بوی پیغمبر (ص) میدهی، بوی امام خمینی میدهی، برادرم علاقه به امام داشت. اگر الان می بود شک ندارم شما را هم دوست می داشت. به اقا گفتم اقاجان لطفا برای من هم دعا کنید که شهید بشوم. دوست دارم من هم راه برادرم را بروم. بعد همان دسته گل مصنوعی را به آقا دادم، آقای خوب ما به من گفت شما دخترای خوب ایران باید مادران خوب سرزمین باشید و فرزندان غیور و پهلوانی را ترتبیت کنید. همین کاری که بکنید اجر شهادت در راه خدا را خواهد داشت. امام به من گفت برایت دعا می کنم عاقبت بخیر بشوی بعد هم سرم را بوسید.
هنوز هم وقتی به یاد آن روز می افتم دلم تنگ می شود. و ناراحت می شوم که چرا فقط همان یک بار بود و دیگر نتوانستم این عزیز حضرت زهرا(س) را ببینم












نظر شما